X
تبلیغات
خاطرات یک عروس جوان

خاطرات یک عروس جوان

خاطرات تلخ و شیرین

سلام دوستان عزیز خودم.

از همتون ممنونم که نظرتون رو درباره قالبم گفتین.اکثرا گفتن قشنگه اما موقع خوندن چشمای گلتون اذیت میشه منم واسه این که راحت تر مطالب رو بخونید این وبلاگ رنگ روشن رو با این اهنگ شاد گذاشتم که حسابی حالشو ببرین.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

حالا نظرتون راجع به این قالب و اهنگ چیه؟

از بین تمام اهنگ های شاد دنیا شوهری من فقط همین یه اهنگ رو گوش میده منم واسه این که عشقم رو ثابت کنم این اهنگ رو گذاشتم از همین جا تقدیم شوهریم میکنم.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

تازه همیشه وقتی قسمتیش که میخونه میگه اگه پولامو بدن واست عروسی میگیرم رو بلند بلند میخونه و به من نگاه میکنه.

خوب بزارین بگم چی کارا کردم این چند وقته.

۵ شنبه هفته پیش که رفتیم با شوهری پارک پلیس که یه دفعه یه بارونی گرفت که نگو همه ملت ریختن زیر درخت و الاچیق و خلاصه هرکی یه جا پناه گرفت اما بعد از بارون یه هوایی شد جون میداد واسه قدم زدن دو نفره منو شوهری هم که عاشق قدم زدن دو نفریم و با این هوای خوب ۲ ساعت باهم قدم زدیم .

جمعه هم پاشدیم رفتیم پارک جنگلی .از اونجایی که دفعه پیش که رفتیم اونجا و غذا خودمون درست کردیم خیلی بهمون خوش گذشت این دفعه هم بال خریدیم رفتیم کباب کردیم و به قول شوهری زدیم تو رگ خیلی خوش گذشت یه طالبی هم خریدیم انداختیمش تو اب خیلی خوب بود شوهری هم حسابی منو خیس کرد اما من هرچی سعی کردم یه قطره اب بریزم روش نشد و تا ساعت های ۱۱ شب اونجا بودیم بعد هم پارک خلوت شد ترسیدیم کسی بلایی سرمون بیاره اومدیم خونه.

دیروزم که تعطیلی بود شوهری گفت صبح زود بیدارشیم باهم بریم یه جا خارج از شهر منم واسه این که خواب نمونیم گفتم گوشیم رو کوک کنم از شوهری میپرسم ساعت چند کوک کنم خواب نمونیم میگه ساعت ۹.۳۰ منم گفتم خسته نباشید ۹.۳۰ صبح زود مثلا که اخرش همون ۹.۳۰کوک کردمو صبح که زنگ زد گرفتم قطع کردم دوباره خوابیدیم. پاشدیم دیدیم ساعت ۱۱.۳۰ بعد دیدم مامانم تو اشپز خونس گفتم چی کار میکنی گفت ناهار مهمون داریم عموت اینا میان خوب شد بالاخره بیدار شدین شما میخواستم دیگه بیام در بزنم بیدارتون کنم .

منو شوهری هم کلی خجالت کشیدیم اخه جمعه ها یا روزهای تعطیل نشده زودتر از ساعت ۱۱ بیدار بشیم بعدشم که دیدیم مهمون داریم دیگه نرفتیم تا بعد از ظهر که مهمونا رفتن پاشدیم ۲ تایی رفتیم پارک جمشیدیه خیلی خوش گذشت تا بالای کوه باهم دیگه رفتیم نفسمون حسابی باز شد اگه رفته باشین دیدید رو کوهشو پله زدن میره بالا از اون بالا قشنگ همه جای تهران دیده میشه حتی از ارتفاع برج میلاد هم بالاتره خلاصه با بدبختی خودمون رو رسوندیم بالا هی چند تا پله میرفتیم وای می ایستادیم یه نفسی میگرفتیم باز میرفتیم ۱ساعت ۱۵ دقیقه طول کشید رسیدیم بالا حالا نه ابی با خودمون برده بودیم نه خوراکی هیچی شوهری برگشت گفت اگه یه شیشه اب رو این جا ۳ هزار تومنم میفروختن میخریدم که بلافاصله دیدیم یه اقای دیگه هم به خانومش همینو داره میگه معلوم بود همه با بدبختی و خستگی خودشون رو رسوندن بالا.

همون بالا یک ساعتی نشسته بودیم که یه سری ادم کره ای اومدن هی باهم حرف میزدن ما به حرف زدن اونا میخندیدم دیدین چقدر مسخره حرف میزنن اصلا بین حرفشون تفاوت نداره همه حرفوشون مثل همه.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بعد که اومدیم پایین هم پای من هم شوهری میلرزید اصلا نمیتونستیم رو پامون وایستیم وقتی  برمیگشتیم شوهری باهمین اهنگ چاوشی این قدر رقصید که هم کمرش بلرزه هم ماهیچه های پاش بعدم شوهری رفت بستنی قیفی خرید از بس که گرم بودیم یکم که نشستیم دیدیم همچین گرم هم نبوده ما رفتیم بالای کوه گرم مون شده باز این دفعه ار سرما برگشیم خونه.

اینم از تعطیلات ما .

خبری هم از مادر شوهر نشده چند وقتیه بی ازار شده کاری به کارمون نداره خدا کنه همیشه همین طوری باشه.

فعلا

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 11:25  توسط ناشناس  | 

سلام دوستان.قالب وبلاگ رو عوض کردم لطفا اگه کار ندارین و دستتون بند نیست نظرتون رو راجب قالب جدید بگین مرسی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 22:46  توسط ناشناس  | 

خاطره شیرین منو شوهری.

خاطره شیرین منو شوهری.

یادش بخیر زمانی که برای ازمایش ازدواج رفته بودیم چقدر عاشقانه و رمانتیک بودیم .منو شوهری همراه مامان بابای عزیز اینجانب رفته بودیم ازمایشگاه شوهری عزیز بنده هم از تمام اتفاقاتی که رخ داده بود تو ازمایشگاه عکس گرفته از برگه معرفی که محضربهمون داده بود از لیوان های ادرار وای که چقدر خندیدیم سر این عکس ها از همه چیز عکس داریم. تو ازمایشگاه که بودیم و میخواستیم ازمایش ادرار بدیم اگه بدونین چه بلایی سر این جانب اومد اخه من هر کاری کردم چند تا قطره ادرار بیاد مگه شد حالا بد تر از همه این بود که ما روز ۵ شنبه رفته بودیم ازمایشگاه و ازمایشگاه تا ساعت ۱۱ بیشتر باز نبود و من نفر اخری بودم که ازمایش باید می داد و دل شوره داشتم که اگه ادرارم نیاد بد چی میشه وهی رفتم اب خوردم مگه شد باز شوهری رفت ساندیس و رانی و این چیزا خرید و ما کلی زور زدیم تا بالاخره یکمی اومد و من هر دفعه که میرفتم تو دستشویی کلی منتظر بودم که بیاد اما دست از پا درازتر بر میگشتم تا این که بعد از ۴ دفعه موفق شدم و  شوهری  بعد از اتمام کار بنده گفت میدونستی از پشت اینه ها نگاهت میکرده یه نفر؟؟!!!!!

منم که هول شده بودم گفتم حالا زن بود یا مرد؟؟؟؟

شوهری این قدر بهم خندید گفت واسه زنها رو مرد مگاه میکنه واسه مردارم زن و زد زیر خنده گفت چقدر ساده ای تو و من از بس هول بودم تازه متوجه شدم که چه سوال مسخره ای پرسیدم.اخه ازمایش ادرار رو واسه تسن اعتیاد میگیرن و قبلنا کسانی که اعتیاد داشتن ادرا یه نفر دیگرو میریختن به جای مال خودشون اما الان هم مال خانوم ها و هم اقایون رو نگاه میکنن که خدایی نکرده ادرار تقلبی نزارن.

بعد از اون از اقاها ازمایش خون گرفتن شوهری من این دستش ساندیس بود او یکی دستشم خانوم دکتر گرفته ود تا ازش خون بگیره بعد از این که خون داد به شوهری گفتم حالا در حین خون دادن ساندیس خوردنت چی بود ساندیس میخوردی که فشارت نیفته یهو و با این حرفه خودم تلافی اون حرف شوهری رو در اوردم.

بعد از ازمایش ها نوبت کلاس اموزش رسید و اول مردها رفتن و بعد خانوم ها منو چند تا عروس دیگه پیش هم وایستاده بودیم هی از ازدواج و این چیزها حرف میزدیم و همه دل شوره داشتیم که اگه خدایی نکرده خون هامون به هم نخوره چی میشه تا این که اقایون کلاسشون تموم شد مردها همچین با خجالت به زناشون نگاه میکردن و من سریع به شوهری گفتم چی گفتن بهتون گفت هیچی بابا یه فیلم بود یه اقای روحانی میگفت به زنهاتون محبت کنید همین.من اخه همیشه فکر میکردم که تو این کلاسها چی میگن به ادم.بعد از اقایون ما رفتیم که از همه اسم هاشون با اسم شوهر و سنشون رو پرسیدن بعد یکم راجب مسایل زناشویی گفتن و هر کسی که سوال داشت پرسید بعدهم بهمون وسایل تنظیم خانواده دادن همین چیز دیگه ای نبود این چیزها رو واسه این گفتم که افراد مجرد ذهنیتشون رو عوض کنن اخه بعضی ها فکرای دیگه ای میکنن که اصلا از اون خبرا نیست و چند دقیقه ای بیشتر حرف هاشون طول نمیکشه و بیشتر سن زن و مرد واسشون مهمه واسه اماراشون.

بعد از ازمایش رفتیم حلقه بخریم اخه مراسم عقد ما این قدر هول هولی شد که نگو صبح که رفتیم ازمایش بعدشم حلقه خریدیم با شوهری و رفتیم دسته گل سفارش دادیم عصرشم رفتیم محضر واسه عقد به همین سادگی و به همین خوشمزگی.

دیگه تو محضرم که یه عالمه ادم بودیم بعد از محضرم اومدن خونه ما یه مراسم اتیش بازی داشتیم بعدشم بزن برقص و فامیل ها رفتن و دو روز بعدشم جشن نامزدی گرفتیم و همه چیز به خوبی و خوشی خدارو شکر تموم شد.

الان که یاد اون روزها میفتم کلی واسشون دلم تنگ میشه مرداد امسال ۲ سال میشه که منو شوهری بهم رسیدیم و زمان چه زود میگذره.یاد اون روزها بخیر.

امروزم که با شوهری طبق معمول میریم بیرون و ببینم خبری از مادر شوهر میشه که تو وبلاگم بنویسم اخه چند وقته ازش ننوشتم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 11:44  توسط ناشناس  | 

سلام دوستان حاله همگی خوبه؟

من تا وارده قسمت مدیریت وبلاگم میشم زودی میرم قسمت نظرات تا ببینم دوستای گلم چه نظری واسم گذاشتن.چند نفر هستن که همیشه واسم نظر میزارن از همشون ممنونم.

امروز واسم یه خانوم نظر گذاشته بود که خیلی جالب بود واسم اخه این خانوم با کمال پرویی و مثل این ادم هایی که از من کینه به دل گرفته باشن حرف میزد خدا رحم کرد که ما تو فضای مجازی هستیم و تمام دوستان اینترنتی هستن وگرنه اگر الان رودررو همو میدیدیم حتما یه مشتمال حسابی منو میداد اخه این طوری که حرف زده بود نشون میداد که واقعا داره میترکه از حرفهای من و جالب تر این که راجع به اون موضوع تمامی دوستان با من موافق بودن و حتی کسی مخالف من نبود بعد این خانوم برگشته به من میگه عقده ای پس اگه من راجع به اون موضوع عقده ای باشم تمام دوستانی که با من هم عقیده بودن هم پس عقده ای هستن و این یه توهین بزرگ نه به من بلکه به دوستان اینترنتی منم هست پس عزیزم شما باید خودت رو درست کنی نه من در ضمن خیلی خوشحال میشدم که لااقل جرات اینو داشتی که اردس وبلاگت یا ایمل رو میزاشتی تا من و تمام دوستانی که بهشون توهین کردی میومدن تا از نوشته های غیر عقده ای شما استفاده میکردیم در هر صورت ممنونم که با نظر عالیتون به من ثابت کردین که نسبت به شما چقدر اخلاق بهتری دارم زهرا خانوم.بازم بهم سر بزن اما این دفعه جرات داشته باش و ادرس وبلاگت رو بزار واسم. منم یه پیشنهاد دارم به شما که کمی عفت کلام داشته باش و از توهینی که به شوهرم کردی اصلا ناراحت نمیشم چون شعورت در همین حده و انتظار بیشتری نمیشه داشت.این طوری که صحبت کردی دقیقا مثل جاریم حرف زدی اخه اونم مثل تو همین طوری از دماغ فیل افتاده نکنه تو همون جاریم هستی که با اسم مستعار واسم نر گزاشتی و حتی جرات نکردی ادرس وبلاگت رو بزاری.در اخر واست متاسفم.

از تمام دوستای گلی هم که همیشه واسم نظر میزارن ممنونم.

خوب حالا بزارین بگم چه لباسی خریدم.

بالاخره رفتم لباسم رو از شانزه لیزه خریدم رنگش بنفشه از این تاپ و دامن هاست که وقتی تنت میکنی مثل پیراهن ماکسی میمونه.تاپش تمامش پیلیسه هستش یقش دکلتس بین دوتا کاپش یه گل سینه پر نگین داره بعد پایین تاپ کلی نگین کار شده یعنی از ده فرسخی برق میزنه تمام تاپ نگینه این طوری بگم دیگه پایین تاپم لوزی شکل هستش.دامنشم از بالای زانو چین میخوره جلوی دامنه کوتاه پشتش بلند اقای فروشنده میگفت بهش میگفت مدل دامنش دامن عروسه رو دامنشم بالای قسمتی که چین میخوره کار شده مدلش در کل بد نیست شوهری بین تمام لباسایی که تنم کرده بودم از این یکی بیشتر خوشش اومد منم که هر چی اقامون بگه دیگه

چند مدل لباس عروسم دیدم خوشکل بود حالا قرار شده یک ماه مونده به عروسی برم لباسمو بخرم.

اخی فدای شوهریم بشم همین الان زنگ زد بهم گفت دلم یهو واست تنگید میخوام حالتو بپرسم الهی فداش بشم خدایی خیلی دوسش دارم الان چند روزه رگ های گردنش گرفته بنده یک سره در حال ماساژه ایشونم .

راستی به نظر شما با لباسم کفش چه رنگی بهتره بنفش یا مشکی؟اخه یه کفش مشکی دارم اونم پر از نگینه پاشنه بلنده تاحالا یک دفعه هم پام نکردم حالا موندم همنو بپوشم یا بخرم شما کمک کنید.

فعلا که خبر دیگه ای نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 11:19  توسط ناشناس  | 

دیروز جای تمام دوستان خالی با شوهری رفتیم شهر بازی خیلی خیلی خوش گذشت این قدر خندیدیم که نگو.

همیشه شوهری منو میبرد پارک ارم اما این دفعه تصمیم گرفتیم بریم شهربازی پارک بسیج البته ناهار که رفتیم خونه مامان بزرگم بعد از ظهر که شد با شوهری رفتیم شهربازی پیش خودمون ۲ تا هم قرار گذاشتیم که خونه مامان بزرگ به کسی نگیم که میخوایم بریم شهر بازی چون اون طوری کلی ادم پا میشن با ما میان خرجمون زیاد میشه اخه دست به جمع تاحالا شهر بازی چند دفعه رفتیم خیلی به ضرر ما شد .

ساعت ۶ بود که راه افتادیم سمت پارک. اول از همه که سوار دستگاهی شدیم که با کارت ورودی میشد سوار بشیم که اونم اکروجت و ابشار بود ماهم سوار ۲ تاش شدیم این قدر بی مزه بود که نگو ابشارم که میدونید دیگه خیلی بی مزس بعد از اون شوهری گفت برم بلیت رنجر بگیرم باحاله یکم بترسی  بهت بخندم منم گفتم برو بگیر ببین کی به کی میخنده خلاصه شوهری بلیت رو گرفت و ما ردیف بالای بالاش کنار ۲تا پسر دیگه نشستیم .قبل از اون تو صف که بودیم منو شوهری با اون ۲ تا پسرها قرار گذاشتیم که چهار تایی بالا بشینیم اخه ما نوبتمون یک سری رد شد منتظر شدیم تا نوبت بعدی که بریم بالا بشینیم واسه همین شوهری به پسره گفت زودی برید بالا بشینین واسه ما هم جا بگیرید و همین صحبت ها شد که پسر گفت اقا من شانس ندارم یهو دیدی پیش من نشستی قفل یهو باز شد هممون رفتیم پیش خدا شوهری هم بهشون سفارش میکرد که تمام پول هاشونو بزارن تو جیب های عقبشون که نریزه پسره هم گفت اره گذاشتم خلاصه نوبت ما شد و سوار شدیم.اول که دیدید رنجر تا نصفه ها میره بعد کامل میچرخه بعدشم بالا سروته نگه میداره بعد این رنجره همین طور که میچرخید پول های این پسر بغلیه ما هی میریخت دوباره باز میچرخید باز پول خوردهای پسره میریخت منو شوهری وقتی برده بودتمون بالا هی به پول های پسره که میریخت نگاه میکردیم هی میخندیدم که یهو کیف پول یه خانومه از طرفی که ما نشسته بودیم پرت شد اون طرف خورد تو کله یه یارو این قدر با این اشیائی که تو هوا این طرف و اون طرف میفتاد خندیدم حالا باحال تر از همش وقتی یارو نگه داشت بعد داشت قفل های صندلی هارو باز میکرد یهو دیدیم یه خانومه از سمت روبه روی ما داره دادو بی داد میکنه ما فکر کردیم ترسیده داره داد میزنه که مرده زودی قفل صندلیشو باز کنه پیاده شه اما دیدیم یه اقاهه بغل خانومه بیهوش شده همه مردم یهو ریختن طرف مرده هرکی یه کاری میکرد که مرده به هوش بیاد که مسئول رنجر اومد مردرو بغل کرد اوردش بیرون یکم اب به سرو صورتش زد تا این که مرده حالش جا بیاد تازه جالب این جا بود که اون اقاهه که بیهوش شده بود حدودا ۳۵ سالش بود اون خانومی هم که پیشش بود خواهرش بود که حدودا ۳۰ ساله بود بعد مرده که به هوش اومد گفت من مثلا اومدم با خواهرم سوار بشم که خواهرم نترسه و حالش بد نشه خودم از حال رفتم مارو میگی این قدر خندیدم بهش بعد شوهری برگشته به من میگه ای ولا خیلی نترسی ها.اخه من یک سره دستم ول بود میله ها رو اصلا نگه نداشته بودم شوهری میگفت من گفتم تورو ببرم سوار این دستگاهت کنم یکم رنگ و روت بپره بترسی تا از شیطونی هات کم بشه نمیدونستم عاشق این چیزایی.البته من دفعه اول که سوار این دستگاه ها میشدم خیلی ترسیدم به طوری که از اول تا اخر چشمم بسته بود اما این دفعه اصلا نترسیدم.بعد از اونم رفتیم سوار صفینه شدیم وای که چقدر مسخرس این دستگاه من همیشه که از پایین میدیدم فکر میکردم خیلی ترسناک باشه اخه تاحالا اون دستگاه سوار نشده بودم اما این دفعه دیدیم چقدر مسخرس فقط سرگیجه به ادم دست میده اصلا ترس نداره بعد از اونم بلیت رودخانه وحشی گرفته بودیم که سوار بشیم دیدیم یه صف داره طولانی که ۳ ساعت دیگه هم وایستیم به ما نمیرسه که شوهری رفت بلیت رو پس داد حالا قراره دفعه دیگه سواره اون دستگاهه بشیم اما خیلی خوش گذشت من که این قدر جیغ الکی زدم گلوم درد میکنه.

راستی پیراهنم خریدم واسه عروسی دایی حالا تو پست بعدی میگم چه شکلیه.دیروزم کارت عروسی داییم رو بهمون دادن .این اولین عروسیه که واسه منو شوهری کارت جداگانه دادن این قدر کارتشون بامزس .کارته ساده سادس فقط عکس یه عروس داماد عروسکی پایین کارتشونه کارته مثل کارت تولد میمونه خیلی بامزس.منو شوهری هم قراره همین روزها بریم سرویس طلا واسه من بخریم اخه من هنوز سرویس سر عقدم رو نخریدم گفتم نزدیکه عروسیم شد میخرم حالا هم که هم نزدیکه عروسیمه همم گفتم واسه عروسی داییم سرویسمو بخرم بندازم.خبر دیگه ای نیست فعلا .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 12:40  توسط ناشناس  | 

وای نمیدونم چرا این قدر اضطراب گرفته منو اخه یه مدتی بود همش غرغر میکردم که عروسی ما بالاخره کی هستش من دیگه خسته شدم اما الان که تاریخش و جاش معلوم شده یه اضطرابی منو گرفته که نگو اخه ۴ ماه دیگه قرار برم سر خونه زندگی خودم هیچ کاری هم بلد نیستم یکم هم سر به هوام همش میترسم تو خونه خودم کار دسته خودم بدم ته دلم ناراحتم از این که از پیش مامان بابام میرم از یه طرفم وقتی به زندگی مشترک و خونه خودم فکر میکنم خوشحالم اما اون اضطراب رو در هر صورت دارم.

هنوز شوهری نتونسته مرخصی بگیره تا بریم شهرشون تالارو ببینم و برم ارایشگاه رزرو کنم لباس عروسم که قرار شد از همین جا بخرم ببرم اون جا دیروزم که شوهری بنده ساعت ۸.۳۰ اومدن خونه گفت بزار یه چایی بخورم میریم منم گفتم زحمت نکش تا برسیم اونجا ساعت ۱۰ تمام مغازه ها بستن بزار ۵ شنبه بریم بخریمش اینم از لباس ما.

من هنوز جهیزیه ان چنانی نخریدم اخه منتظرم خرداد عروسی داییم تموم بشه بریم جهیزیه زنش رو ببینم بعد من از اون بهتر بخرمتا الان که شنیدم ماشین لباس شوییش تمام اتوماته یخچال فریزر ساید بای ساید خریده که منم قراره همینارو بخرم اما مارکش مهمه بیچاره داییمم خونش کوچیکه حالا زنش مونده این همه وسایل رو کجا بزاره یه اشپز خونه کوچولویی داره.

دیروز ساعتای ۴.۳۰ بود یهو دیدم گوشی شوهری زنگ خورد دیدم شماره مامانشه جواب ندادم بعد بلافاصله دیدم گوشی من زنگ خورد دیدم تابلو من گوشیمو جواب ندم در حالی که اصلا دوست نداشتم جوابشو بدم واسه این که هم ازش خوشم نمیا همم این که من خواب بودم بیدارم کرد خلاصه به زور و سر سنگین باهاش حرف زدم و جوابشو دادم.

مادر شوهر:سلام خوبین چه خبر؟

من:سلام ممنون شما خوبین خبر سلامتی.

مادر شوهر:ماهم خوبیم زنگ زدم بگم شوهر خواهرم امروز ساعت ۶ از کربلا میاد برین دیدنش.

من:امروز شوهری شیفته دیرتر میا حالا من بهش میگم ببینم چی میگه.

مادر شوهر:حالا امروز نشد یه روز دیگه حتما برین اخه خاله تهران پیش شماست .

من:حالا ببینیم چی میشه منم الان خواب بودم زنگ زدین اخه دندونمو پر کردم درد میکرد خوابیده بودم.

مادر شوهر:ببندش خوب میشه.

من:اره میدونم.

مادر شوهر:کاری نداری خداحافظ.

من:نه خداحافظ.

تمام صحبت ما همین بود شب که شوهری اومد بهش گفتم مامانت زنگ زده گفته شوهری خالت از کربلا اومده بریم دیدنش من با خودم فکر کردم حالا که بعد از قرنی زنگ زده به ما حتما می خواهد حال مارو بپرسه نگو که فقط وقتهایی که کار داره زنگ میزنه به ما .اخه الان ما پاشیم بریم خونه خالت بگیم چی ما که اصلا خبر نداشتیم شوهر خالت داره میره کربلا اخه معمولا همچین جاهایی که میرن زنگ میزنن خداحافظی میکنن حالا ما بریم بگیم خوش اومدین تازه اونم خاله ای که همش کلاس میزاره و تو سالی یکبار میبینیش .شوهری هم گفت حالا بیخیال ببینیم بعدا چی میشه شاید رفتیم اگه وقت شد.منم وقت هایی که شوهری این طوری میگه میفهمم که مایل نیست بره فقط واسه این که احترام فامیلش رو پیش من نگه داره این طوری میگه.

منم که زیاد خوشم نمیاد با اون خالش رفت و امد کنم اما در عوض شوهری این قدر از دایی های من خوشش میا خصوصا دایی بزرگم هرجا که میخوایم بریم به مامانم میگه زنگ بزنین دایی هم بیاد کلا من دایی هام و خالم اینا باحالن.جای همه دوستان خالی بابا بزرگ یه ویلا تو فشم داره هر هفته ۵شنبه جمعه ها ما میریم اون جا دوره هم با دایی ها و خاله اینا بابا بزرگ مامان بزرگ و گاهی وقت ها عموم هم میاد واسه همین خیلی خوش میگذره دست به جمع این داییم اینا هم خدا نکنه یه اهنگ پخش بشه همشون پایه رقصیدنن از همه رقاص ترم شوهری این جانب خدا نکنه تولدی بشه عروسی بشه همشون شوهری مارو میندازن وسط خداییشن خیلی قشنگ میرقصه.الهی فداش بشم.

شوهری چند وقت پیش ها میگفت خیلی من با دایی یات حال میکنم منم گفتم در عوض من با فامیلای تو اصلا حال نمیکنم فقط از پسر خاله هات خوشم میاد.من داییهام همشون جوونن دایی بزرگم ۴۰ سالشه دیگه خودتون ببینین بقیشون چقدر جوونن.بنده خدا دایی بزرگم هم چند دفعه وام گرفتیم اومده ضامن ما شده خیلی دوندگی کرده واسه ما.

خبر دیگه ای نیست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 12:25  توسط ناشناس  | 

سلام دوستان خوبین همگیتون؟

من که یکم بی حوصلم اخه دیروز رفتم خودمو دستی دستی مریض کردم برگشتم خونه.

راستشو بخواین یه چند وقتی بود یعنی از بعد از عید یه خورده دندونه ۶راسته پایینم درد میکرد تا یکمی چیزای شیرین یا سرد می خوردم یخورده تیر میکشید تا این که چند روز پیشا رفتم دکتر و معاینه کرد گفت ۲ تا از دندونام رو باید پر کنم البته یکیش که اصلا درد نداشت خلاصه واسه دیروز به ما وقت دادو منم پاشدم کله صبح با شوهری رفتیم بیمارستان اما شوهری منو رسوند و خودش رفت سر کارش دیگه واستون بگم ما تا ساعت ۱۱.۳۰ منتظر بودیم تا نوبتمون شد همین که رفتم تو اتاقی که دندون پر میکردن و دیدم میخواستم برگردم اخه یه خانومه اومده بود داشت عصب کشی میکرد همچین دادو بی داد راه انداخته بود ترسیدم راستشو بخوایین که بالاخره دل و زدم به دریا و شجاع شدم و رفتم زیر دست یه اقا دکتر جوان و خوشکل که از شانس منم تمام دکترایی که دندون پر میکردن زن بودن فقط همون یکیشون مرد یا بهتر بگم پسر بود

از اونجایی که یه دندون از پایین باید پر میکرد و یکی هم از دندونای بالام من حدس زدم که چون باید ۲ تا فکم رو بی حس کنه پس میزاره یکیشو واسه یه وقته دیگه و این دفعه میگم دندون پایینیم که یکم درد داشت رو پر کنه اما بر خلاف تصور من دکتر گفت چون پوسیدگی دندونت سطحیه هر ۲ تاشو واست پر میکنم.

منم که ادم کم رو دیگه رو حرف دکتر نتونستم حرفی بزنم و دکتر عزیز شروع به  امپول زدن کرد من اولش که امپول هارو میزد یه اخه کوچیک گفتم و دیگه صدام در نیومد این دکتر نامرد هم گرفت ۴ تا امپول زد به لپم یکی زد و دوتا هم به دوتا دندونام زد که یک طرف سر نشد باز یکی دیگه زد که الان فقط جای همون امپولاش درد داره دکتر هم بهم گفت واقعا دندونهای خوبی داری ما بیمارهایی مثل شمارو که میبینیم این قدر به دندوناشون میرسن خوشحال میشیم و واسه این که دندونم تابلو نشه و پوسیدگیشم کم بود واسم با ماده هم رنگ پر کرد و کلی ازم بابت این که به دندونام میرسم تشکر کرد منم کلی حال میکردم که دکتر ازم داره تشکر میکنهبقیه دندونام هم هیچ مشکلی نداره و این خاطره اولین باری بود که دندون پزشکی میرفتم .

امروزم شوهری گفت ساعت ۸ میاد اماده باشم باهم بریم بالاخره لباس رو بخرم البته تا وقت عروسی هنوز یک ماهی وقت داریم اما هرچی زود تر بخرم خیالم راحت تره واسه روز عروسی هم میخوایم با شوهری بریم اتلیه عکس بگیریم اخه حیف ادم این همه خرج کنه لباس جدید بخره ارایشگاه بره خوشکل کنه اما عکس نگیره حالا اگه برنامه هامون بهم نریزه حتما میریم اتلیه.

اما وضعیت لباس چقدر خرابه اخه خیلی گرونه من خیلی گشتم که یه لباسی که بهم بیاد و قیمتش مناسب باشه پیدا کنم حالا امروز برم دیگه حتما میخرم البته اگه دیر نرسیم و مغازه ها نبندن.

راستی یه سوال دارم:شما خانوم ها میدونید چرا مردها این قدر نسبت به رژ لب زدن حساس هستن؟

اخه من هیچ وقت بیرون میرم رژ نمیزنم یعنی بقیه ارایش ها از رژ گونه و سایه ریمل و...به صورت ملایم انجام میدم اما چون کلا به رژ حساسم و پوست لبم پوست پوست میشه و ترک میخوره واسه همین کلا نمیزنم بهترین مارک های رژم تست کردم اما اونام همین طور بودن و فقط گاهی اوقات مهمونی یا عروسی جایی بخوام برم میزنم و برای این که لباس با ارایش بهتر خودش رو نشون میده این چند وقته که دنبال لباس میرم رژ هم میزنم که امروز دیدم شوهری گفت ساعت ۸ حاضر باش میام باهم بریم لباس بخریم اما رژ نزنی ها!!!!!!!!!!!

بابام هم همین طوره یعنی چشم هام از سایه و خط چشم تابلو باشه هیچی نمیگه ها اما خدا نکنه یه روز رژ بزنی میگه چقدر ارایشت تو چشم میاد حالا یه رژ ملایم هم بزنی بازم میگه تو چشم میاد البته نه بابام نه شوهری از اون ادم هایی نیستن که ببینن ارایش داری بخوان دعوا و دادو بی داد راه بندازن ها اما همیشه میگن به ما که مغزه مردها یه طوریه همین یکم رنگ و رو لب میبینه تحریک میشه .والا ما که موندیم مردها چرا این طورین من رو خیلی از مردها تحقیق کردم و دیدم رو رژ لب حساسن.

راستی چند روز پیش ها با شوهری رفته بودیم بیرون یه خانومه با شوهرش داشت از خیابون رد میشداقاهه جلوتر رد شد خانومه هم چند قدمی پشت سرش بود یه موتوریه به زنش تیکه انداخت یهو مرده برگشت موتوره یارو رو هول دادو شروع به زدن هم دیگه کردن اگه بدونید سر ۴راه چه ترافیکی شد زن دست مردرو میگرفت میکشیدش کنار میگفت اشکال نداره اما مرده باز میپرید به موتوریه شوهری منم که اعصاب ترافیک نداره طرف یارو موتوریه رو گرفت و برگشت به مرده گفت خوب با زنت راه برو که تیکه بهش نندازن وقتی جلو جلو میری همینه دیگه و زودی گاز داد و رفتیم بیچاره زنم از اون ادم های سنگین بود نه ارایشی نه لباس ناجوری.

خبر دیگه ای ندارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 18:35  توسط ناشناس  | 

عصر جمعه جای همه دوستان خالی پاشدیم با شوهری ۲تایی رفتیم پارک جنگلی بازم جای همه خالی جوجه خوردیم خیلی کیف داد اخه تاحالا ۲تایی هر جا رفتیم همش میرفتیم رستوران یا غذا اماده از بیرون میگرفتیم میبردیم پارکی جایی میخوردیم اما این دفعه خودمون اتیش درست کردیم و غذا درست کردیم.با شوهری این قدر مسخره بازی در اوردیم اخه قبل از رفتنمون مامانم گفت کجا میرین؟ شام میاین که ما منتظرتون باشیم یا نه ؟شوهری برگشت به مامانم گفت نه نمیایم میخوایم تا اخر شب نامزد بازی کنیممنو میگین این قدر خجالت کشیدم که نگو مامانمم گفت کاره خوبی میکنین فقط مواظب باشید کاری نکنین پلیس بگیرتون.

شوهری که بهش خیلی خوش گذشته اخه خلوت بود پارکه بعد با گوشیم اهنگ گذاشته بودم شوهری هم همچین بلند بلند با اهنگه میخوند جیغ و داد میکرد خلاصه حسابی انژیشو خالی کرد.

دیروزم که با شوهری رفتم خیابون مفتح واسه عروسی داییم لباس بخرم ۵شنبه هم رفتیم شانزه لیزه حالا از چند تا مدل خوشم اومده موندم کدوم یکیشو بخرم.

۵ شنبه هم واسه شوهری فلافل درست کردم چند تا دونه اولشو که انداختم تو روغن بعد که میخواستم برش گردونم یهویی همش از هم باز میشد اگه بدونید چه اوضاعی شد تمام روغنه سوخته بود خونه پر از دود شده بود بعد یک دفعه به ذهنم رسید که بهش یکم ارد بزنم خلاصه دوباره ماهی تابه رو شستم روغن باز ریختم دیگه خدا رو شکر وا نرفت نمیدونم چرا این طوری شد اخه من تمام دستوراتشم که از اینترنت گرفته بودم مو به مو اجرا کردم اما وا رفت اما بعد از زدن ارد خدارو شکر خیلی خوب شد اما فلافل های بیرون یه مزه دیگه داره حالا میخوام برم ازشون بپرسم ببینم چه ادویه هایی میزنن که مزش این طوری میشه درست کنم ببینم بالاخره مثل اونا میشه یا نه.شوهری این قدر خوشش اومده بود از فلالی که درست کردم که نگو اخه همیشه میگفت فلافل غذای مسخره ایه اما این دفعه از همه بیشتر خورد تازه گفت بازم درست کن واسم.

خبره دیگه ای هم ندارم.

تا بعد .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:4  توسط ناشناس  | 

چقدر دلم از دست این خانواده شوهرم پره.دیگه اصلا نمیخواهم راجبشون صحبت کنم.حتی از دردو دلمم به خانوادم اصلا نگفتم فقط گاهی اوقات به شوهرم میگم اونم که کاری از دستش بر نمیاد اصلا ولش کنین هر چی خدا بخاد توکل به خدا.

امروز می خوام از خاطرات شیرین زندگیم بگم از زمانی که با پسر عموم میشستیم باهم حرف میزدیم اون راجب دوست دخترش بهم میگفت منم راجب شوهری بهش میگفتم وای که چقدر بهمون خوش میگذشت .

یه روز رفته بودیم با عموم اینا خونه مامان بزرگم من تنها تو اتاق خواب داشتم با گوشی با شوهری حرف میزدم همون لحضه گویا پسر عموهه به ما شک میکنه و اما چیزی بهم نمیگه تا این که یه چند وقتی میگذره و به خاطر این که ما با عموم اینا خیلی رفت و امد داریم و پسر عموم هم منو زیر نظر گرفته بود و میدید من کارای مشکوک میکنم هی اس ام اس میدم یواشکی زنگ میزنم فهمید که قضیه چیه یه روز که تو اتاق خواب بازم همون خونه مامان بزرگم دراز کشیده بودم دیدم در زد گفت اجازه هست بیام تو منم گفتم بیا اومد تو نشست و کم کم سر صحبت رو باز کرد و رو به من گفت مامانت میگه این زنجیرو پلاکی که تو گردنته دوستات پول گذاشتن روهم واسه تولدت خریدن اره؟

من:اره چطور مگه؟قشنگه؟

پسر عمو:عزیزم میدونستی وقتی میخوای دروغ بگی خیلی چهرت تابلو میشه؟

من:ولی من دروغ نمیگم.

پسر عمو:چرا دروغ میگی من میدونم کی بهت داده.

من:کی؟

و همون جا دیدم پسر عمو جان اسم شوهری منو گفت و گفتش که من خیلی وقته که میدونم تو با اون پسره هستی.

اولش که هی انکار میکردم و میگفتم نه بابا تو که منو میشناسی من اهل این حرف ها نیستم این چه حرفیه تو میزنی اونم برگشت بهم گفت که دروغ نگو راحت باش منو تو که باهم رو دروایسی نداریم حالا زنجیرتو در بیار ببینم.

من دیگه تسلیم پسر عمو شدم تمام قضیه رو بهش گفتم اخه من با پسر عموم کلا راحت و صمیمی بودم و هستم البته پسر عموم هم سن خودمه یه وقتی فکر نکنین بزرگتره ها نه من خیلی باهاش راحتم خیلی وقت ها باهام دردو دل میکردیم اما الان که ازدواج کردم محدود تر شدم.

خلاصه گردنبند رو بهش دادم و تمام قضیه رو بهش گفتم اخه اون گردنبند رو شوهری دومین سال تولدم که باهم بودیم بهم داده بود  یه پلاک و زنجیر دو رنگ خوشکل که تقریبا ۴ سال پیش واسم ۴۰۰ هزار خریده بود هنوزم که هنوزه واسم عزیزه و همیشه گردنم میندازمش سال اولشم که یه کارت پستال بزرگ با یه دست گل و یه ست روان نویس و خودکاربهم هدیه داده بود.

خلاصه من ماجرای عشقم رو واسه پسر عمو تعریف کردم و اونم شروع کرد به دردو دل و گفت راستشو بخوای این زنجیرهم که گردنه منه یه نفر بهم داد بعد منم سریع گفتم خوب بگو ببینم اون دختر خوشبخت کیه که پسر عموی ما عاشقش شده اونم اسم دختررو با سنشو عکسشو همه چیشو بهم گفت از این که چه طوری باهم اشنا شدن و اون زمان بهم گفت یک سال باهم دوستن تا جایی که من امارشو دارم هنوزم باهم هستن یعنی ۴ سال الان باهم دوستن و تصمیم ازدواج دارن و عکسشو بهم نشون داد یهویی دیدم عکس یه دختربا یه دامن کوتاه و تاپ تنشه نشونم داده منو میگی همچین شکه شدم گفتم این کیه دیگه بابا عکس رفیقتو نشون بده رفتی عکس دختر مردم رو از اینترنت گرفتی میگی رفیقمه بعد دیدم بقیه عکس های دختررو که با مامانشو خواهرش اینا هم بود نشون داد بعد یه عکسی بود که دختره با مانتو مقنعه وایستاده بود با پسر عموم عکس انداخته بود نشونم داد تا باورم شد بعد من شماره شوهری رو به پسر عموم دادم اخه واسه شوهریم قبلا تعریف کرده بودم که یه پسر عمویه باحال دارم اونم مشتاق بود که با پسر عموم رابطه داشته باشه واسه همین دیگه با ردو بدل کردن شماره پسر عموم و شوهری با هم دوست شدنو باهم رفت و امد میکردن حتی گاهی وقت ها که میرفتیم خونه مامان بزرگم پسر عموم با شوهری قرار میذاشت که بیاد دم خونه مامان بزرگم به بهونه این که دوست پسر عمومه تا من بتونم ببینم شوهری رو وای که چقدر کیف میداد یواشکی میدیدم شوهری رو جدا چه کارهای هیجانی ما میکردیم ها.البته نمیذاشتیم که کسی شوهری رو ببینه یعنی اصلا نمیدونستن که ا پسر عموم دوست شده واسه اینکه اگه میفهمیدن خانوادم بعد از ازدواجمون که شوهری رو میدیدن تابلو بود دیگه.

و این طوری شد که من با دوست دختر پسر عموم دوست شدم و پسر عموم هم با شوهری البته تا حالا نشده که ۴ تایی باهم بریم بیرون اخه رفیق پسر عموم نمیتونه زیاد بیاد بیرون هر وقتم که فرصت میشه ۲ تایی نا مردا باهم میرن بیرون.

یادش بخیر یه دفعه پسر عموم بهم گیر داده بود بهم میگفت بیا باهم بریم پمب بنزین میخوام بنزین بزنم ماشینم بنزین نداره منم که با عمه هام و مامان بزرگ و زن عموم و مامانم اینا از این جمع های زنونه که همه دور هم میشینن و غیبت میکنن راه انداخته بودم پسر عمومم گیر داده بود بهم که من تنهام تو بیا با من بریم منم که عاشق این جمع های زنونم به پسر عمو جونم گفتم نه تو برو من بیام پمپ بنزین چیکار کنم اخه اونم گفت به ضرر خودته و رفت بعد از ۱۰ دقیقه دیدم شوهری اس ام اس داده چرا نیومدی؟

من:کجا عزیزم؟

شوهری:با فلانی(همون پسر عمو)مگه قرار نبود بیاین باهم بریم ۳ تایی بیرون؟

من:نه نامرد پسر عموم چیزی بهم نگفت و همون جا زنگ زدم به گوشی پسر عموم و هر چی تونستم بهش گفتم .

و این ماجراها و رابطه ها تا زمانی که ما عقد کردیم ادامه داشت تا الان که رابطه منو شوهری با پسر عموم خیلی کم تر شده اون بیچاره هی اس ام اس میده واسه اذیت کردن ما نصف شب هی میس کال میندازه اما ما حتی فرصت نداریم بهش یه زنگ کوچیک بزنیم حالشو بپرسیم.چند وقت پیشا رفته بودیم خونه عموم منو شوهری با پسر عموم ۳ تایی تو اتاق پسر عموم تا ساعت ۳.۵شب داشتیم راجب گذشته هامون حرف میزدیم پسر عموم میگفت تورو خدا عروسیتونم مثل نامزدیتون زنونه مردونه قاطی بگیرین من بیام یکمی باهاتون برقصم اخه سر نامزدیمون هی پسر عموم میومد میچسبید به شوهری دست همو میگرفتن میرقصیدن منم حسودی میکردم زودی تا میدیدم با همن میپریدم وسطشون یه قر با شوهری میدادم یه قر با پسر عموم.البته فامیل های شوهرم خیلی ادم های خوشکین از اوناهستن که زناشون تو عروسی که تو تالاره زن و مرد هم از هم جدان بازم چادر سرشون میکنن میشینن نه دستی میزنن نه هیچی البته طرف فامیل پدر شوهرم این طورین اما فامیل های مادر شوهرم مثل فامیل های ما هستن خیلی باحالن چند تا پسر خاله داره که با شوهری من هم سنن همشونم رقاصن خیلی باحالن از این پسرای اهل حالن روز عروسیمون میترسم با پسر عموم کل کل رقص بیفتن بعد تا یک ماه بعدش کم درد بگیرن.

حالا عروسیمونم اونجایی که پدر شوهرم رفت دیده میخواد قرارداد ببنده بهترین تالار شهرشونه البته تالار باغه میگه یه باغ ۲۰۰۰۰ متریه دو سالن یکی مردونه یکی زنونه داره یه صخره ابنما درست کردن خیلی خوشکله فضای بازی کودک داره این طوری که پدر شوهر میگه خیلی جای خوبیه فقط بدیش اینه که تهران نیست دیگه حالا قراره ما بریم تزینات سالنشو خودمون انتخاب کنیم به سلیقه ما بچینن ارکسم که قرار شد بگیریم اتیش بازیم داریم فقط میمونه مشعل که برم ببینم چه جوریه باغش بعد بگیم کجا بزارن می خوام اگه پدر شوهرم اینا مخاافت نکنن بگم یه سفره خونه سنتی هم واسمون تو باغ درست کنن میز بچینن سماورو چایی و قلیون خیلی حال میده البته نه من اهل قیلیونم نه شوهری به قول شوهری واسه ما کم تر از شیشه و کریستال افت داره هاهاها.. تا الانم امار گرفتیم ۴۰۰ تا مهمون داریم خانواده شوهری ۳۰۰تا از طرف منم ۱۰۰ تا اخه فامیل های من همشون این جان همون فامیل های نزدیکم فقط میان اونجا تو خردادم که عروسیه داییمه فردا می خوام با شوهری برم ولیعصر لباس ببینم اگه خوشم اومد بخرم اگرم نه که بدم بدوزن .ما امسال تا این جا ۴ تا عروسی داریم یکی عروسی خودم یکی داییم ۲ تا هم از فامیلای مامانیم.

دوستان واسن دعا کنین که همه چیز به خوبی پیش بره. 

امروز میخوام فلافل درست کنم ببینم میتونم یا نه اخه من الان حدود یک ماه میشه شروع کردم اشپزی کردن یاد بگیرم تا حالا هم نه من نه مامانم فلافل درست نکردیم خودمون همیشه اماده از بیرون میگرفتیم حالا ببینیم چی میشه البته اگه این فیلمای شبکه فارسی۱ بزاره اخه یک سره من پای فیلماشم از همسایه ها خیلی خوشم میاد از او ن دختره تاتیانا اخه خیلی نازه به نظرم جسی هم خیلی شیطونه و افسانه افسونگرم با در جست و جوی پدرم میبینم اگه این فیلم ها حواسم رو پرت نکنه انشاا...خراب نمیکنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 10:51  توسط ناشناس  | 

شما بگین من چیکار کنم؟

این چند وقته همش تو فکرم که چیکار کنم با این مسئله کنار بیام که بعد از یه عمری که خدا بهم داد و تا الان زندگی کردم تو رویاهام چی بوده و حالا داره چی میشه من با خودم و تو رویاهام همیشه میگفتم شب عروسیم بعد از عروسی میریم خونه بابام بعد بابام منو شوهری رو دست به دست هم میده بعدم میریم ما ۲ تا سر خونه زندگی خودمون اما الان تو واقعیت همه چیز داره برعکس میشه شب عروسی باید برم خونه پدر شوهرم و کنار ۲۰ نفر ادم دیگه بگیرم بخوابم فکر نکنین به خاطر یه رسم قدیمی که میگن شب زفاف ناراحتم ها به قول شوهری این حرف ها عقب افتادگیه که حتما قدیمی ها میگفتن اون شب باید این مراسم باشه به نظر من به عنوان یه دختر امروزی همه این حرف ها باعث عقب افتادگی ادمه اما من از این ناراحتم که بابای بیچاره من کلی ارزو واسه من داشت هر جا میریم جهیزیه بگیریم بنده خدا بهترینشو واسم میخره و هر چیزی که میخواد بخره میگه حتما خودت باید باشی منم بعضی وقت ها یه وسیله رو میبینم گرونه قیمت پایین ترشم هست واسه این که به بابام فشار نیاد میگم بابا جون من از این یکی خوشم اومده بابای تفلکی منم میگه بابایی فکر پولشو نکنی ها اون وقت خودش میگه اقا اون یکی رو بدین من میدونم اخلاق بچم رو داره فکر منو میکنه و همیشه جنس بهترو واسم میگیره البته جنس خوب که میدونین گرون تره واسه همینم بابام میگه این جنس بهترو بدین اما یه تخفیفم بدین به خدا بابام خیلی محشره اما پدر شوهرم اصلا این طور نیست همیشه می خواد هر چی خودش میگه باشه الان که یاد روزهای قبل از نامزدیم با شوهری میفتم و میبینم که چقدر واسه شوهری جلو بابام وایستادم و هرچی بابام میگفت من پامو تو یه کفش کرده بودم و میگفتم این یا هیچ کس الان پشیمونم اخه بابام قبل از نامزدی ما کلی با من حرف زد گفت دخترم پسری که تو به عنوان شوهر ایندت انتخاب کردی خودش پسر خیلی خوبیه اما خانوادش این طوری نیستن من میترسم تو بعد از ازدواجت باهاشون مشکل پیدا کنی منم که لج باز پامو کرده بودم  تو یه کفش که یا این یا من خودمو میکشم اخه ما قبل از نامزدیمون گفته بودم که ۳ سال باهم بودیم واقعا وابسته هم شده بودیم یعنی اولش با عشق شروع شد اما ادم که یه چند سالی با یه نفر میمونه به جز عاشق شدن وابستشم میشه به جایی میرسه که ادم دیگه نمیتونه از عشقش جدا بشه ما هم همین طوری بودیم به خدا الان یاد اون روزها که میفتم میبینم چه روزهای سختی رو پشت سر گذاشتیم اشکم در میاد.

از همون اولشم پدر شوهره من کسافت بود و خودش رو همون روز اول خواستگاری نشون داد.دفعه اولی که اومدن خواستگاری سر مهریه با خانواده من بحثشون شد اخه نشستن با بابام راجب همه چیز صحبت کردن سر مهریه که رسید پاشد رفت بیرون یکی از فامیل هاشونم اورده بود گفت این راجب مهریه صحبت میکنه منو خانوادم این قدر ناراحت شدیم و بابام گفت شما باید قبول کنین نکه فامیلتون پدر شوهرم هم برگشت گفت من اگه یدونه سکه مهریه دخترتون از عروسای دیگم بیشتر باشه راضی نیستم اخه از اون ۲ تا عروسای دیگم میترسم بعد هی این بحث این قدر ادامه پیدا کرد تا این که بحثشون بالا گرفت باباش پاشد رفت بیرون از خونه ما مامانشم داد میزد رو به شوهری من کرده بود میگفت دیگه همه چیز تموم شد دیگه اسم این دخترم نیار و میرفت بیرون منم زدم زیره گریه رفتیم تو یه اتاق تنها گریه میکردم و به شوهری سریع زنگ زدم گفتم زندگیمون خراب شد چون قبل از این که بیان خواستگاریم بابام گفته بود که من این چند دفعه که دیدمشون به اخلاقشون پی بردم زیاد اخلاق جالبی ندارن اما من تا اون شب بهم ثابت نشده بود بعد از اون بحث ها بابام اومد تو اتاقی که من بودم و فقط بهم گفت حالا شناختیشون وگوشیمو ازم گرفت و هیچی نگفت و رفت بیرون منم که عموهام عممم و مادر بزرگم اونجا بودن و همشون میدونستن ما عاشق همیم اما این رفتار پدر شوهر منو دیدن مونده بودن چی بگن و گریه های منو میدیدن و فقط غصه میخوردن حتی عمه من هم از بس که ناراحت من بود نشسته بود پا به پای من گریه میکرد عموم از اون طرف دل داریم میداد و میگفت تو همه این جور مراسم ها از این بحث ها هست خودتو ناراحت نکن خانواده پسره پشیمون میشن از کارشون باز برمیگردن و فقط من گریه میکردم.

از اون طرف شوهری هم با خانوادش دعواش شد و اون شب رفت پیش مادر بزرگش و حتی کلمه ای هم با مامان باباش حرف نزد.

منم که گوشیمو بابام بهم نمیداد و پسر عموم هم از این قضیه خبر داشت و پسر عموم با گوشی خودش بهم اس ام اس داد و الکی تو اس ام اسش نوشته بود اسم اون برنامه کامپیوتر که بهم گفته بودی چی بود اگه میشه بهم زنگ بزن بگو مامانمم که اس ام اس رو خونده بود گوشی رو داد بهم گفت ببین پسر عموت چی میخواد منم زنگ زدم به پسر عموم و گفتم کدوم برنامه چی میگی اونم گفت که شوهری می خواد با من صحبت کنه و اون الکی اون اس ام اس رو به من داده که مامانم گوشی رو بده بهم تا شوهری بتونه زنگ بزنه بهم و باهم صحبت کنیم خلاصه شوهری بهم نگ زد و باهم حرف زدیم من که تا حالا گریه مرد رو ندیده بودم اما شوهری از پشت تلفن واقعا گریه میکرد منم که از این طرف زار میزدم شوهری هی قربون صدقم میرفت میگفت که بعد از اون قضیه رفته خونه مامان بزگش مامان باباش رفتن دنبالش با مامان باباش کلی حرف زده راضی شده بیاد خونه و باباش میخواد بابت کاری که کرده از بابام معضرت بخواد منم بعد از ۱ هفته با شوهری اشتی کردم و مامانم هم که میدونست ما نمیتونیم از هم جدا بشیم گوشیم رو یواشکی بدون اینکه بدونه بهم برگردوند.

بعد از چند روز بابای شوهری شماره منو از شوهری گرفت و گفت ببخشید من نمیدونم چرا اون شب این طوری شد دست خودم نبود و منم گفتم بهش که فقط اون با این کارش زندگی و اعصاب منو بچش رو بهم ریخت و باعث شد که از هم کینه به دل بگیریم و چند روز بعدشم زنگ زد به بابام کلی با بابام حرف زد و گفت از قضیه ای که پیش اومده پشیمونه و کلی حرف دیگه اما من این قضیه رو براتون تعریف کردم که بیبینین من با چه ادم هایی کنار اومدم و به قول خودشون شدم عروس نمونه اما اونا بازم دارن یه خاطر تلخ دیگه از عروسیم که فقط قرار یکبار تو زندگیم پیش بیاد رو تکرار میکنن منم به شوهریم گفتم من فقط به خاطر عشقمون کوتاه میام اونم گفت که بزار ما عروسی کنیم میدونم جواب تمام کسانی که واسه ما خاطرات تلخ گذاشتن رو چطوری بدم .

مادر شوهرم همیشه میگه بعد از اون قضیه خواستگاری که منو شوهری باهم قهر کردیم و اون رفت خونه مامان بزرگش وقتی که مامان باباش رفتن دنبال پسرشون وقتی که تو راه داشتن میومدن یه اهنگ از مجید خراطها گذاشته بودن که شوهری هم یک دفعه قاطی میکنه لگد میزنه به در ماشین بعد سی دی رو در میاره از ماشین پرت میکنه بیرون و مادر شوهرم هم میگه منو باباش تو اون لحظه فقط گریه میکردیم و پسرمم که اصلا حالش خوب نبود بعد بهم میگفت وای که چه روزهای بدی بود منم بهش گفتم که شما که پسرتون بودو مردا کلا تو دلشون میریزن و به روی خودشون نمیارن این قدر بهش سخت گذشت که گریه میکرده پس ببینین که من چه حالی داشتم بعد از اون قضیه همه یه جوری میخواستن پا در میونی کنن که منو شوهری از هم جدا نشیم.

اینم از ماجرای عشق ما وقتی که منو شوهری باهم عقد کردیم شب اول موند خونه ما یادش بخیر شب منو شوهری تو اتاق من پیش هم خوابیدیم این قدر من تو بقلش گریه کردم که نگو به خاطر تمام روزهای سختی که پشت سر گذاشتیم الانم میدونم عروسیمم دارن خانواده شوهرم میکنن مثل قضیه خواستگاریم ه بعد خودشون پشیمون میشن اما هرچی که هست دوست دارم زود تر تموم بشه برم سر خونه زندگی خودم بعد خودم میدونم که باید چیکار کنم.

شما دوستان من که دردو دل های منو خوندین خودتون قضاوت کنین که مقصر کیه ؟من عروس با این اخلاق خانواده شوهرم باید چیکار کنم؟

به خدا شوهرم محشره اما نمیتونه جلو خانوادش وایسته شما بگین من چیکار کنم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 13:3  توسط ناشناس  | 

خدایا انتقام منو از این ظالم ها بگیر

سلام به تمام دوستای گلم.فداتون بشم که اینقدر به فکرم بودین و ابراز همدردی باهام کردین از همتون ممنونم

راستشو بخواین تمام مشکل ما سر برگزاری مراسم عروسیمون بود  منو شوهری با خانواده من دوست داشتن که عروسی ما تهران باشه اما خانواده شوهرم دوست داشتن عروسی ما شهر خودشون باشه و پدر شوهر بنده یک سره میگفت من دوست دارم عروسی این پسر اخریم شهر خودمون برگزار بشه و من دوست دارم یه جشن مفصل بگیرم واسش از این طرفم بابای من میگفت منم دوست دارم عروسی اولین دخترم شهر خودش و همون جایی که قرار با پسرتون زندگی کنه باشه خلاصه هی اونا بگو هی ما بگو منو شوهری بیچاره هم که یه ۱۰روزی بود دنبال تالار بودیم تا این که از یه جا خوشمون اومد و شوهری من با باباش صحبت کرد و گفت که ما یه جارو میخوایم رزرو کنیم و تا این که این حرف و گفت بابای ...برگشت گفت خرج عروسی رو من باید بدم پس هر جا که من میگم باید باشه اگه میخواین تهران باشه باید خرج عروسی رو پدر زنت بده منو میگین همیچین حرصم گرفته بود که نگو منم زنگ زدم به بابای شوهری و گفتم بابای من جهیزیه بده عروسی بگیره یکدفعه بگین من دامادم و پسر شما عروس دیگه اونم گفت هرچی که هست باید خرجشو بابات بده منم هیچی نگفتم بهش قضیه رو که به بابام گفتم بابام گفت من مشکلی ندارم که واسه دخترم عروسی بگیرم هرچی باشه عروسی  دختر بزرگمه منم مگه چند تا بچه دارم هرچی بخواد واسش انجام میدم اگه میخواین عروسی رو هم من میگیرم اما شما بگین چندتا مهمون از شهرتون میتونن بیان این جا که ما میریم واسه رزرو تالار میپرسن چندتا مهمون دارین بدونیم چند تا هستن بابای شوهری هم که اصلا توقع نداشت بابای من بگه باشه من واسشون عروسی میگیرم و از دست و دلبازی بابای من لجش گرفته بود گفت اگه تهران باشه من دست زن و بچه خودمو میگیرم میام حتی داداشاش هم نمیان منو میگین داشتم دق میکردم از حرفهای پدر شوهر... یک سره تو اون چند روزه با شوهرم کشمکش داشتم شوهرم هم به من گفت عزیزم منم دوست دارم تهران باشه عروسیمون اما وقتی بابام میگه اگه قرار من خرجشو بدم پس باید هر چی من میگم باشه من چی میتونم به بابام بگم به خدا اگه خودم پول داشتم هرچی که تو میگفتی همون بود اما میبینی که بابای من چه حرفی میزنه من که نمیتونم جلوش وایستم منم فقط گریه میکردم حدود یک هفته ای بود که با شوهرم سر همین قضیه سر سنگین بودم اونم بین منو پدرش مونده بود که طرف کدوم یکیمون رو بگیره.

منم در پی صحبت هایی که با پدر و مادرم داشتم به این نتیجه رسیدیم که خانواده شوهر من از اون ادمایی هستن که حرف تو کلشون نمیره و پدر این جانب کوتاه اومدن و در کمال ادب به پدر شوهر بنده زنگ زدن و گفتن اگه قرار باشه من تهران عروسی بگیرم و شما فقط خانواده خودتون بیاد و حتی داداشاش هم نیان پس عروسی خلوت وعروسی که خلوت باشه که فایده نداره و گفت که عروسی با طرف پسره و اگه من قبول میکنم واسه دل خوشی دخترم و ارزوهاش فقط دارم قبول میکنم حالا هم که شما این طوری میگین پس خودتون عروسی بگیرین چون عروسی هم با خانواده پسره پس ماهم هیچ نظری نداریم شما هر کاری که میخواین خودتون انجام بدین.

و این طوری شد که من به ذات خراب خانواده شوهرم پی بردم حالا هم واسه من رفتن تو شهر خودشون یه جارو دیدن عکساشو واسم فرستادن که ببینن من خوشم میاد یا نه منم به پدر شوهره زنگ زدم و گفتم اگه شما به دل من بودین اون جا نمیگرفتین قرار نیست چون پولشو  شما میدین هرچی که شما میگین باشه و منو پسرتون اصلا مهم نباشیم واستون اما پدر شوهر بازم کار خودش رو کرد و رفت همون جاباغ تالار گرفت میدونین واسه چه روزی؟واسه ۳۱ شهریور

منم دیدم ۳۱ خیلی تاریخ بدیه فامیلای من از تهران اصلا نیتونن ۳۱ پاشن برن اونجا اخه فرداش بچه ها باید برن مدرسه و پدر بنده هم زنگ زد و به پدر شوهر گفت حالا که ما کوتاه اومدیم که اونجا باشه درست نیست شما این تاریخ قرارداد ببندید که همین ۳۰یا۴۰تا مهمونی هم که از طرف ما قرار پاشه بیاد اونجا دیگه نتونن بیان و پدر شوهر با کلی منت که سرما گذاشت تاریخشو ۲۱ تغییر داد

.

اما من دلم پر از کینه و نفرت دوست دارم این بلاها سر دخترای خودشم بیاد خیلی ادم لجبازیه من ازش متنفرم حتی شوهرم هم دیگه باباشو شناخت و بهم گفت عزیزم بزار یه جشن بگیریم بریم سر خونه زندگی خودمون که بقیه نتونن تو کارای ما دخالت کنن اون وقت من میدونم با تمام کسایی که این بلاهارو سرمون اوردن و تورو ناراحت کردن چیکار کنم.

از بس که شوهری بنده احترام باباشو داره و فکر میکنه تمام وعده وعید هایی که باباش میده واقعیته واسه همین کاری از دستش بر نمیاد.

من که زنگ زدم به پدر شوهرم گفتم من با این که عروسیم اونجا باشه مخالفم اما چون شما فشار اوردین رو ما واسه همین ماهم چاره ای نداریم و قبول میکنیم  شما هم یادتون باشه که ۲ تا دختر داری از قدیم گفتن از هر دست بدی از همون دستم میگیری دوروز دیگه که داماد دار بشی اونا هم همین بلاهارو حتما سر دخترت میارن و داق تمام ارزوهاشو به دلش میزارن و دیگه هیچی نگفتم و قطع کردم.

اما واسه عروسیم حالا که من قبول کردم اونجا باشه باید سنگ تموم بزارن و منم میدونم چیکار کنم که از کرده خودشون پشیمون بشن.

و این طوری شد که عروسی ما ۲۱ شهریور تعین شد و شهر شوهری و در اون تاریخ ما بعد از ۲سال و یک ماه عروسی میکنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 18:35  توسط ناشناس  |